شکلات را می گیرم توی دستم
یاد گذشته زنده می شود توی ذهنم
بغض راه گلویم را می بندد
زل می زنم به رنگش
یاد حرفهامون زنده میشود توی ذهنم
برایم از یگانگی عشق گفته بودی
و من تشبیهش کردم به شکلات تلخ
گفتم تنها کسانی که طعم شکلات تلخ را تجربه کردند
و لذتش را چشیدند، مشتاق چشیدن دوباره آن هستند
تنها عاشق است که معنای عشق را می فهمد
لبخندت را پخش می کنی روی صورتت
و بسته شکلات را می گیری طرفم ...
اشک راهش را پیدا می کند
و جاری می شود روی صورتم
شکلات را می گذارم توی دهانم
تلخیش پخش می شود
و بغضم را می فشارد و می فرستد پایین
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10 توسط محبوبه
|